وین ایران، هیجانی دیگر نقد بازی و فیلم

نقد بازی و فیلم

نقد بازی و فیلم های روز

نقد بازی و فیلم

<-BlogAuthor->
نقد بازی و فیلم نقد بازی و فیلم های روز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

فابل آموزشی(PDF) نرم افزار Excel 2010

زحمات زیادی برای این فابل آموزشی توسط مهندس سعید فعال کشیده شده است.

دانلود از طریق لینک مستقیم

 


برچسب‌ها:

تاريخ : دوشنبه 03 فروردین 1394 | 23:24 | نویسنده : click01 | ارسال نظر(0)

American Sniper (تک‌تیرانداز آمریکایی)

کارگردان : Clint Eastwood

نویسنده : Jason Hall

بازیگران : Bradley Cooper, Sienna Miller, Luke Grimes

برگرفته از کتاب "تک‌تیرانداز آمریکایی" به قلم: کریس کایل

هزینه تولید: نامشخص

محصول کشور: ایالات متحده آمریکا

کمپانی توزیع کننده: Warner Bros

خلاصه داستان : تک تیرانداز امریکایی در رابطه با داستان واقعی "کریس کایل" سرباز نیروی دریایی امریکا که توانست تبدیل به ماشین آدم کشی ارتش امریکا شده و رکورد بیشترین کشتن دشمنان در جنگ بعنوان یک اسنایپر امریکایی را از آن خود کند و...

 

media/kunena/attachments/5976/american_sniper_poster.jpg


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 03 فروردین 1394 | 23:09 | نویسنده : click01 | ارسال نظر(0)

The Boy Next Door (پسر همسايه)

کارگردان : Rob Cohen

نویسنده : Barbara Curry

بازیگران : Jennifer Lopez, Ryan Guzman, Kristin Chenoweth

هزینه تولید: ۴ میلیون دلار

محصول کشور: ایالات متحده آمریکا

کمپانی توزیع کننده: Universal Pictures

خلاصه داستان : یک معلمی به نام کلیر به تازگی به دلیل اینکه همسرش به وی خیانت کرده از او جدا شده و اوضاع مناسب روحی ندارد. در این حین یک همسایه جدید جوان به نام نوح به عنوان همسایه در کنار منزل او اقامت می کند و خیلی طول نمی کشد تا کلیر از این پسر جوان خوشش بیاید اما...

 

images/stories/rooz/1023/the-boy-next-door-poster.jpg


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 03 فروردین 1394 | 23:07 | نویسنده : click01 | ارسال نظر(0)

پدیده ای به اسم Clash of Clans


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 12 آذر 1393 | 12:58 | نویسنده : click01 | ارسال نظر(0)

بهترین فیلم‌های 2014

نشریۀ انگلیسی تلگراف در آستانۀ سال جدید، فهرستی از فیلم‌های امسال را که تماشای آنها بر هر سینما دوستی واجب است را منتشر کرده است. این فهرست به شرح زیر است:


قطره (The Drop) 
کارگردان: مایکل آر. راسکام
به گزارش فرارو،
جیمز گاندولفینی در این درام جنایی که در بروکلین می‌گذرد، به زیبایی نقش‌آفرینی کرده است. او در این فیلم با تام هاردی هم بازی شده است. قطره داستان کلاهبرداری‌ای را روایت می‌کند که با ماجراهای پیچیده ای روبه رو می‌شود.

بهترین فیلمهای سال 2014

برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 12 آذر 1393 | 12:51 | نویسنده : click01 | ارسال نظر(0)

نقد سریال پایتخت 3

به یاد او که...

نقد سریال پایتخت 3

 

نویسنده گان: محسن تنابنده، خشایار الوند و حسن وارسته

کارگردان: سیروس مقدم

تهیه کننده: الهام غفوری

جمله سریال &ndash;از دید من-: "تا در کنار هم هستید قدر هم را بدانید".

نمره سریال &ndash;از دید من-: 19 از 20

خلاصه:

پس از بدبیاری های مکرر نقی در ریزش سقف خانه و شکستش در مسابقات کشتی پیشکسوتان ایران، خانواده برای درمان بهبود (شوهر خواهر نقی) که در شرف آسیب نخاعی بر اثر اصابت گلوله ی شکارچیان غیرمجاز است، راهی تهران می شوند...

نقد:

پس از پخش سری اول هر مجموعه تلویزیونی در ایران، کم پیش میاید که سازندگان آن به فکر مجموعه دومی در راستای مجموعه اول بیفتند ( تا جایی که به یاد دارم، به جز "زیر آسمان شهر"، "مرد هزار چهره" و "ستایش" مجموعه ی پربیننده دیگری در این زمینه نداریم)؛ امری که بر عکس، در مورد اغلب سریال های امریکایی رخ می دهد و تک فصلی بودن سریال ها در شبکه های این کشور به ندرت دیده می شود. دلیلش هم مشخص است؛ عدم استقبال فراگیر. "پایتخت" اما با استقبال کم نظیر در سری اول، سازندگان را به ادامه ی ساخت آن تشویق کرد. دلایل موفقیت سری اول، در وهله اول در فیلمنامه بسیار قوی (حاصل تلاش ستودنی تیم نویسندگان، به خصوص مغز متفکر اصلی آن ها؛ محسن تنابنده) نهفته بود که علاوه بر اینکه با فضای جامعه ی ایرانی همخوانی داشت، بر خلاف اغلب فیلم ها و سریال های پخش شده طی سال های اخیر، بر اساس روابط واقعی انسان های جامعه ی حاضر ساخته شده بود و باورپذیری نقش ها، با همه ی زشتی ها و زیبایی های شخصیت های آن، بسیار آسان بود. علاوه بر این، فیلمبرداری، کارگردانی، موسیقی متن و بازی های بسیار خوب آن نیز همگی در موفقیت مجموعه اول سهیم بودند. مجموعه دوم، بر پایه ی مجموعه ی اول (با پیرنگی یکسان اما در سفری طولانی تر) ساخته شد و با کمی تغییر در برخی تکیه کلام ها، موفقیت مجموعه ی اول را تکرار کرد. مجموعه ی سوم، در نوروز امسال (1393) با تغییرات اندک به نمایش درآمد و گرچه موفقیت و پذیرش دو مجموعه ی قبلی را (حداقل از منظر عام) تکرار نکرد و نظرات متفاوتی از طرف بینندگان دریافت کرد، اما از نظر نگارنده، توانست با فیلمنامه ی خوب خود، مفاهیم ارزشمندی را به متن جامعه منتقل کند.

شاید پایتخت 1 را بتوان دارای موجه ترین نام همسو با محتوای مجموعه دانست که در مجموعه ی دوم، این رابطه تنها به دلیل ادامه دار شدن شماره ی یک آن توجیه پیدا می کرد و ربط چندانی به ماجراهای اتفاق افتاده در متن نداشت. این مساله در مورد مجموعه سوم هم تا حدی به نظر می رسد و تنها بستر اتفاقات است که حدود نیمی از آن در پایتخت می گذرد و به جز اشاره به مخارج بالا در تهران و برخی نمادهای آن (از جمله برج میلاد)، اشاره چندانی به "پایتخت" نمی شود. در واقع می توان گفت که گریزی هم از نامگذاری جدید برای سریال، با توجه به اشاره به مجموعه ی قبلی نیز وجود نداشته است.. و البته.. تماشاگر عام هم با این موشوع مشکلی نخواهد داشت.

نقی معمولی، با وجود این نام فامیل غریب، (اما نه چندان عجیب)، با همین معمولی بودنش برای بیننده جذاب است؛ او قهرمان یا ضد قهرمان تیپیک فیلم های حماسی نیست، نه مانند چارلی چاپلین یکسره سفید است و نه مانند مستر بین آزار دارد؛ بلکه به مانند شخصیت اغلب فیلم های موفق و مطرح امروز دنیا، خاکستری ست &ndash;اغلب فیلم های حماسی دنیا هنوز هم بر پایه ی تضاد سیاهی و سفیدی ساخته می شوند و البته، ژانر پایتخت در عین اشاره به حماسه، حماسی نیست- نقی، در عین همه ی این ها یک قهرمان است؛ یک گچ بر خانواده دوست، که به دلیل بی کاری ناخواسته مجبور است نان همسرش را بخورد اما از هیچ تلاشی برای امرار معاش خانواده فروگذار نمی کند (هر چند، بدجنسی های او در این قسمت کمی زیاد شده بود!). روایت مشهوری که فحوای کلام را تببین می کند همان است که "به ابوسعید ابوالخیر (عارف و شاعر نامدار ایرانی قرن چهارم و پنجم) گفتند: فلان کس بر روی آب می&zwnj;رود! گفت: سهل است! وزغی و صعوه ای نیز بروی آب می&zwnj;رود. گفتند که: فلان کس در هوا می&zwnj;پرد! گفت: زغنی و مگسی در هوا بپرد. گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می&zwnj;رود. شیخ گفت: شیطان نیز در یک نفس از مشرق بمغرب می&zwnj;شود، این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و با خلق ستد و داد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد."

او با مشکلات زیادی روبرو می شود؛ در یک شروع طوفانی از سریال، در مراسم عروسی ارسطو (که احساساتی بودنش در تضاد با همین نام است!) سقف خانه ی تازه ساخته شده ی نقی می ریزد و علاوه بر به هم خوردن عروسی، بنّای خانه (با بازی خوب هدایت هاشمی که اولین حضور او در تلویزیون که سبب دیده شدنش شد، مجموعه چک برگشتی، به کارگردانی همین سیروس مقدم بود و حالا با شمایلی کمدی، با لهجه ی مشهدی خود در اغلب صحنه ها دو دست رو به آسمان خود را تا شانه در گچ دارد!) نیز به سختی مصدوم می شود.

 نقی در مسابقه نهایی کشتی پیشکسوتان انتخابی تیم ملی هم که برای رفع ناراحتی ناشی از خرابی خانه اش شرکت کرده می بازد و این دو اتفاق باعث ایجاد افسردگی در او می شود (و این همان مرحله ای ست که در زندگی بسیاری از ما رخ داده؛ احساس تنهایی عمیق و سرخوردگی از مصائب دنیا). او به خدا شکایت می کند و از وضع پیش آمده می نالد.. (و ما، به عنوان یک ناظر بیرونی شاهدیم که فرو ریختن سقف خانه به دلیل برداشتن ستون توسط خود او، و باختش در کشتی هم به دلیل غرور بیش از حد او در مسابقه بوده است.. در واقع نویسنده بدین طریق می گوید که اغلب گرفتاری های ما در زندگی، نتیجه ی کردار خود ما، و نه بدبیاری اتفاقی یا خواست مستقیم خداوند است و زیبایی مفهوم منتقل شده ی فیلمنامه در کنار کارگردانی همسطح آن در همین است؛ مشاهده ی وضعیت خود در زندگی دیگران و نقد خود، پیش از دیگران).

در ضمن این حوادث، بهبود (شوهر خواهر نقی، با بازی عالی مهران احمدی که به احتمال زیاد با استقبال بینندگان از این نقش در چند قسمت معدود سری پیشین، حضور او در تمام قسمت های سری حاضر تثبیت شده است)، در درگیری با شکارچیان یوزپلنگ ایرانی (که جزء حیوانات در حال انقراض و محافظت شده ی ایران است و یکی از مضامین اصلی سریال هم اشاره به مباحث محیط زیستی، به خصوص همین یوزپلنگ ایرانی ست) تیر می خورد. او مجبور است به شکم بخوابد تا درد کمرش بیشتر نشود (و در همین طرز نشستنش در خانه و اتوموبیل، با آن اداهای خاص بهبود و چشمانش، کمدی نابی خلق شده است). ارسطو و نقی هم که پس از به هم خوردن مراسم عروسی قهر کرده اند، با وساطت خانواده آشتی می کنند (این قهر و آشتی نقی و ارسطو به پای ثابت شروع مجموعه تبدیل شده و گویای درگیری های بیهوده ی اعضای خانواده ها در بین ایرانیان است). پنجعلی (پدر نقی) هم که تا به حال دچار آلزایمر بود، به اسکیزوفرنی نیز مبتلا شده و در توهماتش، همسرش لیلا را می بیند. این قضیه، علاوه بر دردناک بودن برای خود فرد، به کمدی لحظات اضافه کرده است. در همین بیماری پنجعلی اما، وفاداری و عشق میان او و همسر درگذشته اش، در عمق کمدی حاصل از توهمات او درک می شود و حتی با وجود ادامه ی منطقی قضیه با مراجعه ی خانواده به پزشک برای درمان او و مشاوره ی پزشک معالج در مورد اشتباه بودن همراهی خانواده با توهمات پدر، نقی و خانواده اش، همچنان به توهمات او احترام می گذارند و شاید تنها کسی که در خانواده هیچ گاه حرمتش شکسته نمی شود همین پدر پیر است.

یکی دیگر از نکات سریال، برداشت از فیلم های دیگر است. تا کنون، اغلب برداشت های به قول معروف "ایرانیزه شده" از فیلم ها و سریال های موفق خارجی، به طرز اسف باری بد، گل درشت و ناقص بوده اند، اما در اینجا، هم تنابنده و هم مقدم، با ایرانی کردن دقیق مضمون فیلم "راکی" (با موسیقی نیمه برداشتی که در برخی قسمت های آن با ابداع آریا عظیمی نژاد شکل بامزه ای به خود گرفته)، ماجرای ملاقات شب قبل از مسابقه ی نقی با همسرش و تمرینات او را به شکلی دلپذیر نمایش می دهند (مشابه همین صحنه ها را در طرحی کلی در فیلم اول راکی -1976- می بینیم) و مثل همیشه، علاوه بر گرفتار نشدن در دام کلیشه، احساساتی گرایی زننده و خارج شدن از فضای واقع گرایی، فضایی به شدت احساسی می آفریند که به دل بیننده می نشیند. کشتی گرفتن های نقی هم، بسیار خوب از کار درآمده اند و به مانند شک به مازنی بودن تنابنده، کشتی گیر بودن اون نیز به ذهن متبادر می شود! (این تنابنده اصولا یا در کاری وارد نمی شود و یا با اطلاعات کامل وارد می شود که این هم از دیگر حُسن های اوست).

توجه به نقایص انسانی رایج، در عین مبتلا نشدن به بدآموزی (که اغلب سریال های ما خالی از آن نیستند) از دیگر نکات مثبت کار است که بخش طنز داستان از همین توجه بر می خیزد؛ نقی، در عین جوانمردی و پاکی (پس از گرفتن دو سکه، آن ها را به برگزیده المپیاد و یک محقق که دولت برای آن ها اقدامی نکرده اهدا می کند و جالب است که در همین کار، هم طنز و هم کمدی خلق می شود!) انسانی خودخواه و مغرور است (مثل اغلب ما انسان ها)؛ در بسیاری از صحنه ها سعی در گرفتن سهم بیشتر (مثل ماجرای خرید کت و شلوار یا آشتی کردنش با ارسطو یا رفتنش به برزیل یا رفتن به مراسم رونمایی از پیراهن تیم ملی به جای بهبود)، اثبات خود، یا تبرئه از اشتباه را دارد (صحنه ای که در کامیون دارد عیب همه را می گوید و از آن ها می خواهد تا خود را تغییر دهند اما ضمن پذیرش عیوب شخصی، خود را ناتوان از تغییر اعلام می کند، یکی از بهترین نمونه های آن است). در عین حال، هر کنشی از سوی شخصیت ها با واکنش مناسب (و نه اغراق آمیز) و همچنین عاقبتی باورپذیر روبرو می شود و همین عاقبت هاست که وجه طنز و کمدی را پربارتر می کند (ماجرای کفشی که پای نقی را می زند.. یا تلاش برای تشویق کشتی گیر چینی برای نبردن نماینده بلغارستان و ...). توجه کنید که سریال، با وجود نمایش درگیری افراد، حتی یک جمله ی بدآموز ندارد! نهایت فحش نقی "بی تربیت" است! تکیه کلام های شخصیت ها نیز، در عین جا افتادن در ذهن بیننده، خنثی و یا حتی با معانی خوب هستند؛ "آقااا...!"، "God!"، "آخ آخ آخ.." "ناهار نخردم"، "فدایی داری!"، "عباس معصومیه؟" و ... در عین بامزه بودن، حاوی هیچ پیام بدی نیستند. یکی از بامزه ترین جملات سریال هم که در موارد مناسب تکرار می شود یادآوری ارسطو از باخت نقی ست: "طلا مال نقی بود، تو مشتش بود..!".

در کنار این، با وجود اشاره به شهر خاص، استان خاص و گویش خاص بازیگران، هیچ توهینی به اصل این قومیت نمی شود، بلکه با بیان اشکالات مرسوم (مثل همان ریختن پوست تخمه یا سادگی در فروختن زمین و خرید اتوموبیل به جای آن ... و مواردی دیگر که به طور ویژه از خصوصیات یا عوامل رخ داده در فرهنگ مازنی نیست و عمومیت دارد) و توجه همزمان به نقاط قوت همین افراد (خانواده دوستی و تعصب در مورد ناموس، تلاش بی وقفه برای امرار معاش، تبحر در کشتی و افتخار آفرینی نهایی برای کل کشور)، مخلوطی واقعی از انسانی شهرستانی ارائه می دهد که در مجموع، نقی معمولی و خانواده اش توسط بیننده تحسین می شوند..

وجود تضادهای مثبت در شخصیت ها که در جامعه نیز حضور دارند، رنگ دیگر موجود در فیلم است؛ نقی گرچه دائم ارسطو را از زن ذلیلی بر حذر می دارد، اما در نگاه عام، خود عاشق همسرش است و به قول مربی کشتی.. دوپینگ او، همین زن ساده به حساب میاید. در عین حال باید به نقد همراه با چاشنی طنز رفتارهای نامناسب ما ایرانی ها که به خوبی در کار پیاده شده توجه کرد (مهمترین آن در صحنه های غیبت همراه با تهمت مردم درباره علت باخت نقی در مسابقه نهایی کشتی پیشکسوتان و یا در نحوه برگزاری عروسی ارسطو، با آن پاپیون نامانوس با فرهنگ ایرانی و یا طبقات روی سر و پاشنه ی بلند کفش هما هویدا بود). آیا زندگی معمول سایر مردم ایران و اشکالات همراهشان همین ها نیست؟..


بازی ها، با توجه به حرفه ای بودن بازیگران و بازیگردانی و کارگردانی بسیار خوب و همچنین جا افتادن شخصیت ها در مجموعه های قبلی، در سطح بالایی قرار دارند و در عین حال، تلاش شده که از واگویی بیش از حد و آزار دهنده ی تکیه کلام ها خودداری شود و از هر تکیه کلام، تنها در جایگاه مناسب آن استفاده شود (در کمتر مجموعه ای می بینید که استفاده ی ابزاری از تکیه کلام  شخصیت ها با تکرار وقت و بی وقت به حد آزار دهنده ای نرسد!). محسن تنابنده، ریما رامین فر، احمد مهران فر و مهران احمدی از برترین های کار هستند و هدایت هاشمی هم نقش خود را به خوبی ایفا می کند. هر چند به نظر می رسد این بار، نقش سارا و نیکا (این دو قلو هم اکنون مقیم سوئد هستند) بالاجبار اضافه شده و دیالوگ چندانی از این دو شخصیت نمی شنویم..

شخصیت هما، یک زن باورپذیر و در عین حال ایده آل را به تصویر می کشد. هما، تنها کسی است که در این خانواده مازنی صحبت نمی کند (از قومی دیگر است) و در عین حال در غم و شادی نقی، علیرغم برخی کج رفتاری های او، شریکی همیشگی ست. ارسطو نیز که حالا با تغییر نسبی ظاهر و بالا رفتن درجه ی رانندگی و حتی ماشینش به داستان برگشته، با وجود ادای نصفه و نیمه ی برخی کلمات انگلیسی، هنوز همان جوان ساده است؛ گرچه، احساس می کنیم که حواسش کمی جمع تر شده! شخصیت فهیمه (که در اغلب موارد منتقد اعمال بهبود است و هواداری برادرش را می کند) نیز با بازی خوبی همراه است، هرچند تاثیرگذاری سایر شخصیت ها را در کلیت ماجرا ندارد. مهران احمدی نیز با شخصیت "بهبود"، در کنار "ارسطو" و "نقی"، ستاره ی کمدی مجموعه است. این شخصیت تنها یک عیب شخصی دارد و آن هم غلوش در تعریف ماجراهای رخ داده است! هومن حاجی عبدالهی نیز با آن تیپ خزش نقشی گذری اما بامزه دارد.


اضافه شدن همسر چینی ارسطو اما در راستای نشان دادن پیام اصلی متن است؛ "عظمت ایران از نگاه خارجی و داخلی". چیزی که در نمای بالا رفتن پرچم ایران در قسمت نهایی می بینیم (و به طرز جالبی، پرچم ایران در کنار قدرت های مهم امروز دنیا یعنی ایالات متحده امریکا، روسیه و چین قرار داده شده) و البته به طرز ظریفی، به این نکته اشاره می شود که ایران، بیش از درگیری های خارجی، مشغول مشکلات داخلی خود است (نقی را ببینید که در مسابقات داخلی در نهایت شکست می خورد اما در مسابقات خارجی به مقام قهرمانی می رسد! و در داخل، غرورش باعث شکست خود و سرشکستگی همشهریانش می شود) و در کنار این، راه عزتمندی واقعی کشور در دنیا را در گرو تلاش زیاد و از خودگذشتگی مردم بیان می کند (تمرینات نقی). در واقع، هدف اصلی پایتخت 3، تاکید بر ضرورت وحدت ملی، با توجه به نشانه های داخلی است (به نشانه ی یوزپلنگ ایرانی و استفاده ی مناسب در سریال، از واقعه ی قرار دادن تصویر این حیوان بر پیراهن تیم ملی دقت کنید).

 

یکی از نکات کاری محسن تنابنده در نوشتن طرح فیلمنامه هایش، سفر به مناطق مورد گفت و گو و آشنایی قبلی با فرهنگ، رفتار، گویش و معضلات واقعی آن است؛ چیزی که به شکل تحسین برانگیزی در پایتخت به چشم می خورد (شاهد ادعای بنده هم مازندرانی هایی هستند که برخی از این افراد حتی باور نداشتند که تنابنده خود اهل مازندران نیست!). چند نمونه از این ماجرا را در ماجرای فروختن زمین ها توسط افراد و خرید ماشین (!) یا ریختن پوست تخمه بر زمین پس از خوردن آن یا تکیه کلام های خاص مازنی شاهد بودیم. او، به همراه کارگردان، در درک موقعیت کشتی نیز توجه خاصی از خود نشان می دهد و علاوه بر استفاده از گزارشگر واقعی کشتی، تماشاچیانی باورپذیر و حتی کشتی هایی باور پذیر، با هیجانی در حد تماشای مسابقات واقعی کشتی قهرمانی جهان را می آفرینند! (مانند همین قضیه را در ماجرای رونمایی از پیراهن تیم ملی می بینیم). در عین حال، این پیش بینی ناپذیری قطعی اتفاقات در سریال هم از نکات مثبت دیگر آن است که اغلب مجموعه های تلویزیونی ایران به کلی فاقد آنند! (مثلا کشتی های نقی، در حد مسابقات واقعی هیجان انگیزند یا رفتن چوچانگ به چین -با توجه به ناکامی های قبلی ارسطو در یافتن همسر- که بیننده را همراه با نقی، از شوخی ارسطو شگفت زده می کند!).

تنابنده، علاوه بر این ها داستان گوی ماهری ست.. روش مشخص شدن اطلاعات در فیلم او بسیار حرفه ای و دلپذیر است؛ برای مثال دقت کنید به صحنه ای که نامه ی چوچانگ خوانده می شود و می فهمیم که او رفته است.. یا همان قسمت اول که در آن اطلاعات گذشته ای که مابین مجموعه ی دوم و حالا رخ داده به بیننده منتقل می شود. در کنار این، روش جدید به کار گرفته شده در این مجموعه، حذف قسمتی از ماجرا و شروع قسمت بعدی، مدتی بعد از انتهای قسمت قبل است و این مورد در بین فیلم های ایرانی (که به جویدن و توضیح مکرر اتفاقات برای بیننده &ndash;ای که انگار نمی فهمد و باید همه چیز را برایش توضیح داد-) بسیار بعید است! شخصیت ها نیز به درستی و به شکلی باور پذیر تغییر کرده اند؛ تغییر سنی نقی و پدرش مشهود است و ارسطو نیز پخته تر شده است. حوادث ماجرا خوب جفت و جور می شوند و برای باورپذیری اتفاقات نیز در جزئیات کار نگاه بسیار دقیقی اعمال شده است. در کنار این ها از تدوین مناسب کار و موسیقی متنی که بدون آن کار ناقص خواهد شد نباید گذشت.


شاید تنها نقطه ضعف های مجموعه سوم را بتوان در قبول اسپاسنر (اطلس مال) برای کار (که شاید به دلیل کمبود بودجه ی صدا و سیما بوده)، برخی جملات سفارشی (مثل قضیه یارانه ها از زبان چوچانگ) و همچنین کمرنگ شدن نقاط کمدی کار نسبت به مجموعه های قبل دانست (عقیده دارم که نقاط طنز مجموعه نه تنها کم نشده، که بیشتر هم شده است؛ هر چند شاید پیچیده نشدن این طنز در لفافه ی کمدی، طعم خنده داری آن را کمرنگ کرده باشد). در مورد اول، هرچند می فهمیم که سازندگان تلاش کرده اند تا حتی الامکان، تبلیغ شرکت مورد نظر به قول معروف توی ذوق نزند، اما باز رفت و آمد زیاد کامیون با تکیه بر نوشته ی روی آن، تبلیغات در سطح شهر و محل برگزاری کشتی ها و دو بنده ی کشتی گیر، مقداری بیش از اندازه است و از ارزش های آن به عنوان اثری مردمی می کاهد. مورد دوم هم به نظر خارج از توان سازنده برای اجتناب به دلیل فشار صدا و سیما بوده است. دلیل اصلی به چشم آمدن کاهش سطح کمدی کار نیز، مقایسه ی اجتناب ناپذیر مجموعه حاضر با مجموعه های قبلی است. تمهید اندیشیده شده برای به چشم نیامدن این قضیه را نیز در دو قسمت مهم سریال (که دو جزء اصلی و مهم هر اثر سینمایی/تلویزیونی می باشند) می بینیم؛ شروع و پایان بندی، که هر دو نیز عالی هستند؛ موارد طنز همراه با کمدی، آنقدر در قسمت طوفانی اول زیادند که آن را به یکی از بهترین قسمت های تمام مجموعه های تلویزیونی تاریخ تلویزیون ایران تبدیل می کند.

"پایتخت"، در مجموع سه فصل خود، با زبان طنز و کمدی، در عین برگرفته شدن از زندگی روزمره با چاشنی غلو، سادگی و خنده دار بودن، مفاهیم عمیقی را به متن جامعه منتقل کرده و مورد پسند تمام رده های سنی و تحصیلی قرار گرفته است (از امور بسیار عجیبی که حتی در مورد اغلب فیلم ها و سریال های خارجی موفق هم آن را نمی بینیم!).

 

 

پی نوشت:

عکس ها از منابع زیر برگرفته شده اند:

 

saminmusic.ir

 

http://www.avinyfilm.ir/content/4316

http://www.inn.ir/NSite/FullStory/photo/?Serv=5&amp;Id=207292&amp;Rate=0

http://jomhouriat.ir/PooyaSoftPublisher/Storage/Images/20140327002616cb-1.jpg

http://www.farhangnews.ir/content/66864

http://shomalsport.blogfa.com/post-2051.aspx


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | 13:30 | نویسنده : click01 | ارسال نظر(0)

نقد سریال Lie to me

نقد سریال Lie to me (به من دروغ بگو)

 

ژانر: جنایی- درام

محصول: Imagine Television، 20th Century Fox Television، 2011-2009

جمله ی فیلم: "حقیقت در سرتاسر صورت ما نوشته شده"

جمله ی فیلم &ndash;از دید من-: به من دروغ بگو تا واقعیت را کشف کنم!

نمره سریال &ndash;از نظر من-: 19.75 از 20

خلاصه:

هر قسمت سریال به کشف جریانی جنایی توسط گروهی خبره در شناخت حالات بدن افراد و کشف واقعیت می گذرد.

نقد فصل اول:

سریال از تحقیقات و فعالیت های دکتر Paul Ekman برآمده؛ روانشناسی پیشرو در بررسی و شناخت حالات چهره ی افراد که بیش از ده هزار حالت مختلف در چهره را شناسایی کرده و اطلس حالات را به عنوان بهترین دروغ سنج طراحی کرده است. او عقیده دارد که این حالات، جهانی و فارغ از نژاد، میزان تحصیلات و ... بوده که در مسیر تکامل رخ داده اند. همکاران لایتمن و شرکت او نیز برگرفته از موارد مشابه در زندگی دکتر Ekman هستند.

دکتر Cal Lightman (با بازی Tim Roth) نمایه ای از این فرد است (Ekman به عنوان مشاور اصلی سریال نیز در کنار اثر حضور دارد). با این حال، با توجه به وقت کم سریال و لزوم وجود درام در آن، موارد آموزشی در آن بیشتر جنبه ی آشنایی اولیه با هنر خوانش حالات بدن را دارند. بازی عالی Roth با آن خونسردی در بازی و اعتماد به نفس عمیق و حاضر جوابی هایش، نمای مطابقی از یک دروغ شناس خبره را نمایش می دهد.. او که از همسرش طلاق گرفته، با آن لم دادن های خاصش روی صندلی، حساس بودن شدیدش روی فعالیت های دختر نوجوانش و مچ گیری از افراد کنار دستش، در عین لجوج بودن، فوق العاده دوست داشتنی و جذاب است. سریال البته از بازیگران خوب دیگری چون Kelli Williams (در نقش Gillian Foster، یک روانشناس) و Monica Raymund (در نقش Ria Torres، یک صورت شناس مادرزاد)؛ به عنوان همکاران لایتمن در شرکتی به نام خود او نیز بهره می برد. در سریال اینگونه گفته می شود که کسانی که در زندگی شخصی خود مشکلات بیشتری را تجربه کرده اند قادر به شناسایی حالات بیشتری هستند (مشخص می شود که تورس در کودکی پدری بد رفتار داشته و مادر لایتمن نیز خودکشی کرده بوده است). در ادامه نیز میفهمیم که لایتمن به خاطر درک راحت تمام احساسات نهفته ی همسرش به زندگی عذاب آوری (برای همسرش) دچار شده که سبب ترک همسر شده است.. و البته همسرش از این جدایی راضی نیست و هنوز در ته ذهنش و با تجربه ی مردی دیگر در زندگیش، به کال علاقمند است.. چرا؟ حتما چون انسان خوبی بوده.. او می گوید که دیدن نوع نگاه کال به انسان ها و زیرکی اش لذت بخش اشت.. اما نه وقتی که خودت مورد بازجویی او باشی!

یکی از نکات مستتر در سریال، نمایش تفاوت "دروغ مصلحتی" با "دروغ مخرب" است؛ برای لایتمن هدف وسیله را توجیه می کند و او با دلسوزی عمیقش برای مظلومین و با تلاش فراوان برای به محکمه کشیدن ظالم، بارها به دروغ های مصلحتی روی می آورد تا Truth (حقیقت) را بر Facts (واقعیات) برتری دهد. نگاه کنید خودسری و ایده آل گرایی صرف لاکر (کارمند لایتمن) در قسمت هشتم چه بر سر افرادی که تمام سرمایه ی خود را باخته بودند می آورد؛ هرچند باعث به زندان رفتن مقصر اصلی می شود؛ انگار در این  دنیای پیچیده تنها باید بین بد و بدتر انتخاب کنیم..و اینجاست که نقش سیاست پیش میاید...

هر قسمت معمولا با دو قصه ی جداگانه به پیش می رود و در آن ها همکاران شرکت، به طور مجزا روی پروژه ها کار می کنند. اغلب داستان ها هیجان انگیز و درس های نحوه ی کشف دروغ لایتمن جالبند (هرچند گاهی در نشان دادن بروز احساسات افراد یا گرفتن اعترافات اغلب به اغراق یا ساده انگاری می انجامد اما باید توجه داشت که این سریال در وهله ی اول یک سریال آموزش روانشناسی است تا سریالی پلیسی و به عبارت دیگر، در صورتی که وقت هر قسمت به تعقیب و گریز متهم و انکار و بازخواست مداوم می گذشت، زمان آن از حدود 45 دقیقه به حدود یک و نیم ساعت تغییر می کرد که مطلوب یک سریال تلویزیونی نیست). موسیقی تیتراژ انتهایی هماهنگ با کار درآمده اما موسیقی تیتراژ آغازین چندان گیرا و در حد تصاویر آن نیست.. از نکات جالب سریال، نشان دادن حالات مشابه از عکس العمل های نشان داده شده در بازیگران، در افراد مشهور جامعه ی امریکا یا سایر نقاط جهان، در تاکید بر جهان شمول بودن این حالات است (به طور مثال از حالات بیل کلینتون در تصاویر زیاد استفاده شده!). از دیگر نکات جالب توجه اشاره ای ست که لایتمن به آمار دروغگویی بین انسان ها می کند، و چقدر این مساله واقعی و دردناک است!


تدوین کار بسیار حرفه ای ست.. موسیقی متن عالی ست و به شخصه عاشق نحوه ی تمام شدن هر قسمت در کنار موسیقی تیتراژ انتهایی ام.. ترکیبی بود از درام زیرپوستی، لذت و رهایی که باعث پرواز روح می شد!

 

فصل دوم:

فاستر طلاق گرفته و همسر لایتمن می خواهد به ایالتی دیگر بود (و همچنین می خواهد دخترشان را نیز با خود ببر). کال نگران می شود و از همسرش می خواهد که در شرکت خود او مشغول به کار شود.. اتفاقی که باعث اعتراض فاستر می شود (سابقه ی کار کردن های مشترک لایتمن و همسرش را در یکی از قسمت های سری پیش دیده ایم).

عاشق تعصب به خرج دادن های لایتمن در مورد دختر و گاه همسرش هستم! از آن نوع جدی و بی پرده است و حتی از عواقب دوستی های خطرناک در دبیرستان هم می ترساند.. و همچنین زندگی شخصی لایتمن برایم بسیار جذاب بود؛ دور از همسر و اغلب فرزند و عاشق کار خود (یافت حقیقت) و البته مجبور در درگیر بودن در دروغ ها، با دروغ های مصلحتی خود و کشف دروغ های بی شمار اطرافیان.. و در گیر رابطه ای عمیق و زیرپوستی و غیر واضح با همکارش؛ فاستر. در قسمت چهارم این فصل یک پایان بندی تاثیر گذار در خلال این رابطه را می بینیم.. لایتمن با وجود تنهایی هایش حاضر نیست به هوس تن بدهد و همچنان در غار تنهایی خود مانده.. اما این با دیدن اشک واقعی فاستر که برای نجات او حاضر است هر کاری بکند، با زبان بی زبانی و بی هیچ نشانه ی واضحی به او نزدیک می شود.. (و در کنار آن، عدم صداقت و هوسرانی زنان دیگری که گهگاه بر سر راهش قرار می گیرند را در نظر بگیرید که کال هیچ علاقه ای به آن ندارد). در مجموع شخصیت لایتمن جذاب ترین و دوست داشتنی ترین شخصیت فیلم هایی ست که تا کنون دیده ام!


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | 13:30 | نویسنده : click01 | ارسال نظر(0)

نقد فیلم پلیس روبات (پلیس آهنی) یا Robocop، محصول 2014

به یاد او که...


نقد فیلم پلیس روبات (پلیس آهنی) یا 2014- Robocop


 

کارگردان: Jos&eacute; Padilha

نویسنده: Joshua Zetumer

محصول: Strike Entertainment

ژانر فیلم: درام، هیجانی، جنایی، علمی-تخیلی

هزینه: حدود 130 میلیون دلار و فروش: حدود 242 میلیون دلار

جمله ی فیلم: "جنایت، دشمنی جدید دارد"

جمله ی فیلم از نگاه من: "آیا انسان تنها همین جسم مادی است؟"

نمره ی فیلم از دیدگاه بینندگان سایت 6.6 از 10 :IMDB

نمره ی فیلم از دید منتقدین سایت 52 از 100 :Metacritic

نمره ی فیلم &ndash;از دید من-: 19 از 20

 

خلاصه:

در سال 2028، ایالات متحده با به کارگیری روبات های سرباز در نقاط مختلف دنیا، وظیفه ی تامین امنیت و صلح جهانی را عهده دار شده است. با این حال تنها کشوری که در آن از این روبات ها استفاده نمی شود، خود ایالات متحده است. گروه Omincorp در امریکا تصمیم می گیرد برای جا انداختن فعالیت ربات های سرباز در امریکا، رباتی را بر پایه ی یک انسان طراحی کند تا با ایجاد حس فهم در این پلیس، اعتماد مردم به این تجهیزات را جلب کند. شرکت برای این کار نیاز به یک انسان دچار نقص عضو و البته کارا و یک متخصص تولید اندام های مصنوعی دارد که هر دو را پیدا می کند..

نقد و بررسی:

در سال 1987، Edward Neumeier در مقام نویسنده، Paul Verhoeven در مقام کارگردان و Rob Bottin در مقام طراح ظاهر، شخصیتی را در قالب یک فیلم خلق کردند که تا مدت ها ورد زبان جوانان و نوجوانان بود و خود فیلم، به شکل برداشتی، الهام بخش بازی های کامپیوتری متعدد شد. زمانی که فیلم Robocop یا پلیس روبات (یا آنچنان که در کشور ما جا افتاده؛ پلیس آهنی)، برای نخستین بار به نمایش درآمد، مورد تحسین منتقدین و افراد غیر حرفه ای قرار گرفت. نمره ی این فیلم در سایت معروف IMDB، با میانگین 7.5 از 10، نمره ی بسیار خوبی به حساب می آید. مضمون عدالت طلبی و احیای روح انسانی، موضوعات جذابی بودند که باعث شده این فیلم، ده ها بار از تلویزیون سراسری ایران نیز پخش شود.

اگر با این معیار و دیدن فیلم قبلی (که البته دنباله های ناموفقی هم داشت) به سراغ فیلم حاضر، با بودجه ی ساختی در حدود 10 برابر برویم، شباهت های ساختاری و موضوعی زیادی در طرح داستان و اتفاقات آن پیدا خواهیم کرد و در واقع می توان گفت که این فیلم، بازساخته ی نسبتاً به روز و شایسته ای برای فیلم اولیه است.

داستان تقریبا همان است؛ استفاده از پلیس ربات برای تامین امنیت در کشور. روبات های سرباز در حال آزادسازی و تامین امتین شهروندان در کشورهای دیگر هستند (در همین ابتدای فیلم به صحنه های آزادسازی تهران روبرو می شویم که در جهت تروریسم نمایی ایران و پروژه ی ایران هراسی به فیلم اضافه شده و در آن، چند مرد مسلح، با ایجاد خرابکاری در نمایش مصنوعی روبات ها در تهران، باعث رویت آن در امریکا و ایجاد هراسی دوباره بر سر استفاده از آن ها در امریکا می شوند.. در انتهای همین نمایش می بینیم که یک روبات عظیم و کاملا مسلح، به پسری که چاقویی در دست دارد حمله می کند.. این صحنه با توجه به سخنان ساموئل ال جکسون در نقش Partick Novak در مدح امریکا و به رخ کشیدن قدرت این کشور، بیشتر نمایش یک زورآزمایی مغرورانه است تا بیان عدم توازن جرم و جزا..).

اسامی و شخصیت ها دچار تغییرات زیادی شده اند و تنها خود الکس مورفی است که به صورت تمام و کمال از فیلم پیشین باقی مانده است؛ او یک پلیس وظیفه شناس است که برای اجرای قانون و عدالت حاضر است جانش را به خطر بیندازد. در یک ماموریت غیرموفق، او و همکارش؛ لویس (که در اینجا به جای همکار زن در مدل 1987، یک مرد سیاهپوست است) صدمه می بینند و لویس به بیمارستان منتقل می شود. او که به لو رفتن ماجرا مشکوک است و با برخی از افراد پلیس درگیری ضمنی دارد، در پی کشف حقیقت ماجراست.. با این حال، افراد اجیر مضنون رد او را می یابند و با یک انفجار، تقریبا به زندگی او پایان می دهند (صحنه ی نیمه جان شدن مورفی در فیلم حاضر، نسبت به فاجعه ی نسخه ی پیشین بسیار تعدیل شده است..). اما این آغاز ماجرای الکس به عنوان یک پلیس روبات گونه است..

زندگی مورفی در هیبت یک انسان، اما تنها با یک صورت ظاهری، یک دست از مچ به پایین، مجاری تنفسی، قلب و مغز، بنا به اجازه ی همسرش ادامه می یابد (حضور همسر مورفی از نکات دیگر تفاوت نسخه ی جدید است که به احساسی تر شدن برخی صحنه ها کمک زیادی کرده است..برای مثال صحنه ی پا گذاشتن مورفی به خانه و دیدار با همسر و فرزندش.. به راستی او چیست؟ صورتش؟ یا بدنی که دیگر چیز زیادی از آن باقی نمانده است؟..). زمانی که او برای نخستین بار شاهد اندام های باقی مانده اش می شود، ترسی عظیم سراسر وجودش را فرا می گیرد.. در فیلم با این جمله ی علمی مواجهیم که افرادی که دچار قطع عضو شده اند، گاهی دچار احساس اندام قطع شده می شوند.. فیلم به زیبایی می خواهد تعریفی از ماهیت حقیقی انسان داشته باشد؛ اگر صورت مورفی به صورت دست نخورده باقی می ماند به دلیل امکان برقراری ارتباط با همسر و فرزندش است، بدون این صورت شناسایی ای در کار نیست.. یا بدون وجود یک دست در اندام های ظاهری او، حس روبات بودن، بیش از حد به انسان ها منتقل می شود که مورد پسند مردم نیست (در قرآن می خوانیم، خداوند برای بشر، پیامبرانی از جنس خودشان فرستاد..). اما مرفی شامل کدام یک از اجزای بدنش است؟ فیلم قصد دارد تا به شکل ظریف و ظاهراً نامشخصی به این سوال پاسخ دهد؛ او هیچ یک از این ها نیست.. نه مغز (که ابتدا با صحنه ی یادآوری خاطرات با پخش موسیقی به نظر می رسد تنها همین مغز باشد)، نه اندام های دیگرش.. به اتفاقاتی دقت کنید که مغز مورفی، حتی پس از کاهش دوپامین آن تا حد بسیار کم، باز روند فعالیت های مورد نظرش را از سر می گیرد و به دنبال فرزند و خانواده اش می رود.. یا انتهای فیلم که دکتر نورتون به اشتباه خود در مورد ایده و شناختش از مغز انسان اعتراف می کند.. و البته با صحنه ای کوتاه اما مهم که در آن، یکی از افراد حاضر در شرکت، وجود روح را به تمسخر می گیرد، ارتباط معینی برقرار است.


در عین حال، بیان تفاوت انسان و مغز او (که محل اصلی پردازش است) با ماشین (کامپیوتر)، یکی از مباحث کلیدی دیگر فیلم است؛ روبات به این دلیل سریع تر عمل می کند که در مغز ما، رفت و آمدهای نورونی در مسیر و مراکز پردازش، تصمیم سازی را با تاخیر روبرو می کند.. این امر با برداشتن یا غیر فعال کردن قسمت هایی از مغز مورفی از بین می رود و از آن پس شاهد این هستیم که عکس العمل های او، از روبات نیز سریع تر می شود.. اشاره ی نویسنده در اینجا به قوه ی تصمیم و اختیار در میان قوه های انسان است که باعث بروز تصمیم و انتخاب می شود؛ یک نگاه هوشمندانه و قوی به مساله ی جبر و اختیار انسان؛ مورفی در حالی که مغزش در یک مسیر میانبر برای تصمیم گیری قرار می گیرد، به قول دانشمند سازنده اش (دکتر Norton)، با وجود رفت و آمد های عصبی به مغز، یک ماشین است که تنها خیال می کند دارای اراده ای آزاد است! و بدین طریق، از نگاه مدیرعامل OmniCorp نیز، ماشینی ست که فکر می کند نامش الکس مورفی است!

 

فساد دولتی در سیستم حکومتی امریکا نیز بخش ثابت داستان است؛ جایی که مدیرعامل OmniCorp که در کارهای غیرقانونی نیز دست دارد و هدف پروژه اش تنها خلق وسیله ای برای بازگرداندن آرامش دوباره به شهر (حتی با حمایت گروه های خرابکار داخلی) است، کنترل آن را به دست ماموری می دهد تا در صورت وارد عمل شدن این نیمه ماشین-انسان که انگار قصد جدی برای مقابله با ظلم و بی عدالتی دارد، آن را از بین ببرد..

 جلوه های ویژه ی فیلم، در اغلب موارد خوب، اما در صحنه های نبرد با روبات های عظیم تر (که در فیلم قدیمی نیز شاهد حضور آن ها بودیم)، همچنان ضعیف است! این ضعف حتی در صحنه ی دویدن و فرار اولیه ی مورفی از کارخانه ی ربات سازی نیز به وضوح مشهود است.. با این حال، تکنولوژی استفاده شده برای نحوه ی شناسایی مجرمین (استفاده از تمامی دوربین مخفی های سطح شهر و اطلاعات کامل مجرمین) جالب توجه است که نشان می دهد در این 26 سال، تکنولوژی موجود پیشرفت اندکی داشته است! به واقع، تفاوت های فنی نسخه ی حاضر با نسخه ی پیشین (اگر از نشان دادن اندام های حیاتی مورفی به شکل واضح و صحنه های موتور سواری در شهر بگذریم)، در حد گذشت این 26 سال نیست.. البته این پیش از اینکه ناشی از ضعف فیلمساز حاضر در به کار گیری فن آوری های روز باشد، از هوش و استعداد سازندگان فیلم پیشین حکایت دارد. صحنه های مربوط به نمایش تهران ضعیف است؛ تنها چیزی که نماد واقعی تهران است همان برج میلاد است.. بازیگران به شدت لهجه دارند (به خصوص مادر و پسر) و نماهای تهران که مثلا در 14 سال آینده است، به وضوح قدیمی و غیرباور پذیر است (به تابلوی کله پاچه با شماره تلفن شمال شهر تهران و نمای محله دقت کنید).. البته بعید نیست که بیننده ی ناآشنا با ایران، این صحنه ها را به عنوان واقعیت تلقی کند، همچون اغلب ما که قادر به شناسایی صحنه های اصلی Toronto کانادا به جای Detroit ایالات متحده نیستیم.. از دیگر اشکالات فیلم می توان به وجود اثر انگشت دو مامور خائن پلیس بر روی اسلحه های غیرمجاز اشاره کرد که جا گذاشتن چنین رد مهمی از سوی دو پلیس بسیار بعید و غیر منطقی است.

پروژه ی فیلم، با تعویض بازیگران اولیه ی در نظر گرفته شده همراه بوده است اما با این حال بازیگران نسبتا نا آشنای فیلم از پس ایفای نقش های خود به خوبی برآمده اند؛Joel Kinnaman در نقش الکس مورفی درخشش خوبی دارد. هر چند مقایسه ی او باPeter Weller کار آسانی نیست اما می توان به هر دو خالق شخصیت و کارگردان آن ها، نمره ی بسیار خوبی اعطا کرد.

شاید فیلم به اثرگذاری فیلم پیشین نباشد.. به نظرم زمان فیلم می توانست بیشتر از این باشد (گرچه همین فیلم هم با زمان 118 دقیقه ای، 16 دقیقه از فیلم پیشین طولانی تر است!) اما ظاهرا فیلمساز از ترس افتادن در ورطه ی طولانی شدن بی فایده از آن سوی پشت بام افتاده است! با این همه برای خودداری کارگردان و نویسنده از به کار بردن صحنه های اکشن بیش از حد به جای پرداختن به مفاهیم بنیادی تقدیر کرد. در واقع آن ها می دانسته اند که فرمول موفقیت فیلم اصلی در چه عناصری ست.. البته به نظر می رسد در همین ترجیح، میزان صحنه های اکشن، قربانی شده است. طراحی روبوکاپ به روز شده (هرچند هنوز هم طراحی مدل پیشین محبوب و دوست داشتنی ست) و رنگ سیاه نمایان شده بر اندام های روباتی، یادآور فیلم های اخیر بتمن است..

لحن فیلم و مفاهیم مطرح شده در آن را دوست داشتم.. فضای فانتزی فیلم به خوبی کار شده و فیلمبرداری خوب به همراه بازی های یکدست و مناسب، آن را فیلمی ساخته که می توان دو سه بار به تماشایش نشست و از آن لذت برد.. (در این امر به اندازه ی نسخه ی پیشین نیست).


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | 13:30 | نویسنده : click01 | ارسال نظر(0)

نقد فیلم اسباب بازی 3 (Toy story 3)

نقد فیلم Toy story 3

 

محصول: 2010- والت دیزنی و پیکسار- ایالات متحده

جمله ی فیلم &ndash;از دید من-: "ایمان، وفاداری و گذشت، رمز زندگی دلنشین"

نمره ی فیلم در IMDB: 8.4/10

درصد پسندیده شدن فیلم در Rotten tomatoes: 99%

امتیاز من به فیلم (از 20): 19.5

 

خلاصه

اندی قرار است به دانشگاه برود. او بزرگ شده و دیگر با اسباب بازی هایش بازی نمی کند.. در موقع خالی کردن اتاق و جابه جا کردن وسایل، قرار است اسباب بازی ها به اتاق زیر شیروانی منتقل شوند اما با یک غفلت، مادر اندی به اشتباه آن ها را به جای زباله بیرون می ریزد...

نقد

تقریبا تمام فیلم های غیردنباله دار دنیا از قسمت اول به بعد، از نظر فیلمنامه دچار افت کیفی می شوند. دلیل اصلی این امر هم این است که نویسنده و تهیه کننده، از ابتدا قسمت دومی را برای کار در نظر نگرفته و قسمت های بعدی معمولا بنا به فروش مناسب قسمت اول ساخته شده اند. داستان اسباب بازی اما در قسمت سوم خود کاری می کند که در تاریخ فیلمسازی دنیا تقریبا بی سابقه است؛ اگر قسمت اول و دوم را بسیار خوب بدانیم، قسمت سوم یک شاهکار است!

مهمترین موردی که سبب می شود فیلم را یک شاهکار بدانم، نگاه عمیق فلسفی، در عین ظاهر ساده ی آن است. شاید همین عمق باعث شده جذابیت کار برای کودکان تا حدود زیادی کمتر از بزرگسالان شود (هرچند با اضافه کردن شخصیت های جذاب &ndash; مثل عروسک باربی- و موقعیت ها و رفتار خنده دار &ndash;به خصوص از دایناسور حساس و جوگیر یا زوج سیب زمینی بامزه-، دل کودکان نیز به دست آورده شود اما می توان این برتری تصاحب دل بزرگتر ها را در کسب جایزه ای اسکار 2011 و ماندن در حد نامزد بهترین فیلم کودکان همین سال دریافت). اگر بخواهیم به اهمیت این پروژه برای والت دیزنی و پیکسار نگاهی بندازیم باید بدانیم که پیکسار، شروع طوفانی خود در دنیای فیلمسازی را با همین داستان اسباب بازی تجربه کرده است.

موضوع داستان اسباب بازی 3 ظاهرا در ادامه ی شماره های 1 و 2 است اما مفاهیمی به مراتب عمیق تر دارد؛ داستان خلقت انسان و رابطه ی او با خالقش. برای واضح تر شدن بحث نگاهی به شخصیت ها بیندازید: کلانتر woody یک "موعظه گر" و رهبر است؛ کسی که در موقع تفکیک اشیای اندی هم تنها اسباب بازی ای است که برای بردن به دانشگاه "برگزیده" می شود. از این دو مفهوم به چه تعبیری می رسید؟ بله.. او در نقش یک پیامبر است.. پیامبری که برای ارتباط با صاحب (به درخواست سایر اسباب بازی ها) نقشه می چیند اما اندی (خالق) به طور کامل بر آن ها عیان نمی شود  (یاد درخواست مردم و تجلی خداوند در داستان موسی (ع) می افتیم..). به تصورات اسباب بازی ها در قبال دنیای واقعی و ذهنی اندی توجه کنید (صحنه های ابتدای فیلم) که انگار دنیای ذهن آن ها در بازی ساده ی اندی وجود دارد و ماجراهای آن ها وهمی ست در دل حقیقت (تعبیر برخی فلاسفه و همچنین تعابیر اسلامی از دنیا و نسبت آن با دنیای پس از آن). اسباب بازی ها در اثر یک اشتباه، از خانه به کیسه زباله می افتند (هبوت انسان از بهشت به زمین) و به این باور می رسند که اندی آن ها را مخصوصا دور انداخته است (انتقاد انسان از رانده شدن از بهشت و وجود سختی های دنیا). آن ها درک درستی از مکانی که قرار است به آنجا برده شوند ندارند اما با ورود به مهدکودک (خوشی های دنیا)، تصور می کنند به لذتی دوباره رسیده اند.. این woody است که با تذکر در رابطه با مهدکودک به آن ها خاطرنشان می کند که بعد از امتحان این مکان (که آن را جایی برای اسباب بازی های بی صاحب می داند) به سمت اندی بازخواهند گشت (بی صاحب بودن را همان atheist یا بی خدا بودن بدانید). اسباب بازی ها که فریفته ی ظاهر زیبای مهد شده اند، با شروع بازی کودکان، تازه می فهمند که در چه دامی گرفتار شده اند (تلخی لذت های دنیا). در همه حال اما این کلانتر (پیامبر) است که به آن ها در مورد لزوم بازگشت به نزد اندی (دعوت به سوی به خدا) می گوید و برای آن ها این حقیقت را بازگو می کند که: اندی نمی خواسته آن ها را دور بیندازد (صحبت از رحمت خداوند به انسان ها)، او مهد کودک را زیبا می بیند اما می گوید که باید به نزد صاحب خود بر گردند و برای نشان دادن مالکیت اندی بر آن ها کف کفشش را نشان می دهد (نشانه های دنیا بر خلقت). اسباب بازی ها معتقدند که اندی دیگر اهمیتی به بودن آن ها نمی دهد و buzz می گوید که ماموریت شان با اندی تمام شده است (سخن برخی فلاسفه که؛ خالق مرده است.. یا نظارتی پس از خلقت بر ما ندارد). به این نکته هم دقت کنید که هر کس خدا (صاحب)ی خودش را دارد که اغلب این ها هم خصوصیات مشترکی دارند: دوستدار عروسک.. اما بعد مدتی انگار به آن ها اهمیت نمی دهند.. سرنوشت اغلب عروسک ها همین است، اما آنکه نگاهش به این قضیه متفاوت می ماند (مثل woody)، راه بازگشت را می جوید و از ماندن در مکان های به ظاهر رنگارنگ خودداری می کند..

به ادامه نگاه کنید:

عروسک ها دچار خودخواهی های خرسی شکست خورده در دنیا می شوند (او پس از رها شدن اتفاقی در دنیا، به مشابه خود که صاحبش پس از گم کردن او تهیه کرده حسادت می کند و این حسادت باعث بد و بدتر شدن روح او می شود) و می فهمند که باید از مهدکودک (دنیا) فرار کنند. فیلم، به درستی ذات دنیا را خوب دانسته که البته بعضی موجودات آن هستند که با خودخواهی خود باعث ایجاد فاصله های طبقاتی و ظلم و فساد شده اند (شاهد این هم در انتهای کار معلوم می شود که خرس طرد می شود و مهدکودک به مکانی پر آسایش برای عروسک ها تبدیل می شود).

Woody که از ماجرای مهدکودک خبردار شده، به کمک آن ها می رود. اما یک تلفن (این اسباب بازی را نماد عقل درون می دانم.. نگاه کنید که حرف نمی زند اما به طریقی با مخاطبش ارتباط برقرار می کند) به woody می گوید که برای فرار، تنها یک راه هست و آن راه دفع زباله هاست (راه رهایی از دنیا از راه خوشی و لذت ها نیست). او همچنین می گوید که رهایی از اینجا چندان سخت نیست اما رها شدن از میمونی که هر دم آن ها را می پاید سخت ترین بخش کار است (میمون را در نظریه داروین، نزدیک ترین بخش موجودات زنده به انسان می دانند.. در نگاه ما، نماد نفسانیت و حیوانیت انسان.. همان نفس اماره ی فلسفه ی ما). در این میان Buzz را به روی Demo گذاشته اند (شستشوی مغزی می دهند) تا از خرس بزرگ پیروی کند. عروسک ها با کشیدن نقشه ای، کاری مشابه فرار از زندان را انجام می دهند و بالاخره موفق به خروج می شوند. اما این پایان کار نیست و با لو رفتن ماجرا به همراه خرس بزرگ به محفظه ی زباله می افتند. در حین امحای زباله ها Woody خرس را نجات می دهد اما او به آن ها خیانتی مجدد می کند (جالب است که woody به مانند یک پیامبر به او هم کمک می کند و بعد از خیانت او هم به دیگران می گوید که نباید به آن فکر کنند.. و البته این خرس سزای کارش را در آویزان شدن به یک ماشین به مانند مصلوب شدن (!) می بیند). عروسک ها توسط سه عروسک فضایی نجات پیدا می کنند و به وسیله ی ماشین حمل زباله به خانه ی Woody  و به درون جعبه ی خود بر می گردند. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! با این حال برای جور درآمدن انتهای داستان، woody عروسک ها را به دختر بچه ی مهربانی می دهد که از عروسک ها خوب نگهداری می کند.. (این منطق پایان بندی با تغییر صاحب را می توان با دانشگاه رفتن اندی و اینکه به هر حال این فیلم برای کودکان ساخته شده توجیه کرد اما در هر صورت موضوع "داشتن صاحب" همچنان پابرجا می ماند).

فیلم در قسمت تکنیک انیمیشن و صحنه های جذاب هم هیچ کم ندارد. صداهای انتخاب شده برای دوبله ای انگلیسی در برخی موارد (مثل جسی) چندان مناسب نیست و صداهای دوبله فارسی (گلوری) مناسب تر به نظر می رسند. ارجاعات فیلم هم کم نیستند.. به طور مثال به صحنه ی نبرد اولیه دقت کنید که در آن خوک است که بمب شبه اتم را پرتاب می کند (جزو دسته ی خلافکارهاست) و این woody و دوستانش هستند که در نقش قهرمان ظاهر می شوند. یا چشم برزخی یا حس ششم وار خانم سیب زمینی که تمهید جالبی برای نمایش آن اندیشیده شده است.

نکته ی جالب توجه اما در مقبول بودن ایده های فیلم در بین مردم و منتقدین است؛ فیلم در هر دو بخش بالاترین نمره ها را کسب می کند و نشان می دهد که مفاهیم و دغدغه های اصیل و بنیادین درون انسان ها مثل وجود صاحب یا خالق، وفاداری، دوستی و سیستم پاداش و جزا تا چه حد شبیه و جذاب است.

فیلم، فراتر از فیلمی مخصوص کودکان است و در نهایت این بزرگسالان هستند که از فیلم لذت خواهند برد و به جز چند صحنه، دیدن فیلم برای کودکان، ملال آور و بعضاً هراس انگیز است!


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | 13:30 | نویسنده : click01 | ارسال نظر(0)

بررسی و نقد فیلم Amadeus

کارگردان: Milo&scaron; Forman

نویسنده: Peter Shaffer

جمله ی فیلم: "... هرچه شنیده ای حقیقت دارد"

جمله ی فیلم &ndash;از نگاه من و برگفته از ضرب المثل فارسی-: "حسود هرگز نیاسود!"

جمله ی فیلم &ndash;از نگاه من-: غرور و حسادت، دو عنصر هالک

تولید: 1984، ایالات متحده امریکا، 160 دقیقه (نسخه ی سال 2002: 180 دقیقه)

 نمره ی فیلم -از دید من--: 19 از 20

نمره ی فیلم در پایگاه IMDB (نظر بینندگان): 8.4 از 10

نمره ی فیلم در پایگاه نظرات منتقدین: Rotten tomatoes: 95%

برنده جایزه بهترین فیلم اسکار در سال 1985 (و چندین جایزه دیگر)

خلاصه

موتزارت که از کودکی استعداد خارق العاده ای در نواختن پیانو و ویولن از خود نشان داده، در جوانی به وین می آید تا نزد امپراطور روم به کار موسیقی بپردازد.. در این حین، سالیری، آهنگساز درباری به نبوغ او حسادت می ورزد...

بررسی و نقد فیلم

Amadeus با اینکه به ظاهر فیلمی درباره ی زندگینامه ی Wolfgang Amadeus Mozart است اما پیرنگ اصلی آن بیش از آنکه بر مبنای زندگی موتزارت باشد (که البته موارد تخیلی زیادی نیز وارد ماجرا شده) درباره ی حسادت است؛ این حس نکوهش شده در تمام دوران ها و آیین ها... وجه کمیک فیلم در خلال سیاهی موجود در فضای احساسات افراد، نقش متعادل کننده ی فیلم را دارد. 

در فیلم و به تدریج میبینیم که Antonio Salieri از کودکی عاشق موسیقی ست اما پدرش مانع اوست.. او در دعای کودکانه ی خود پرهیزکاری و وقف کردن خود در راه خدا را وعده می کند و در همین حال پدرش می میرد! او این را یک معجزه می خواند و به وین می رود و در نهایت آهنگسازی درباری در بارگاه امپراطور رم؛ جوزف دوم می شود. در همین سال هاست که موتزارت به وین می آید و با بروز نبوغ خود باعث بروز حسادتی عمیق، اغلب نهفته و خطرناک در وجود سالیری می شود. یکی از شکایات سالیری (که در فیلم منجر به کفر او نیز می شود) به خداست؛ چرا وقتی او خود را وقف خالق کرده، به چنین موجود مجنونی استعدادی بیشتر عطا شده است؟

از مضامین فیلم همین رابطه ی انسان با خدا و در عین حال عصیان در برابر خواست و تقدیر اوست؛ انسان تا زمانی مطیع خداوندست که معجزه ها رخ می دهند و اتفاقات بر وفق مرادند.. سالیری درباره ی اینکه همه در پیشگاه خداوند یکسان هستند شک دارد و در کهنسالی و پس از اقدام به خودکشی اش از کشیشی که در حال تقاضای اعتراف اوست می پرسد که آیا واقعا چنین است؟ او پس از مدتی آنچه با آمدن آمادئوس رخ داده را خواست خدا و توهین خدا به خود می پندارد و بالاخره پس از دیدن مرثیه پدر موتزارت در اپرایی نوشته ی او، تصمیم به غلبه بر خدا می گیرد چگونه؟ با همان روشی که آمادئوس در اپرایش نشان می دهد: مرگ. 

پوستر فیلم هم حاوی عکسی برگرفته از همین اپراست که در آن مرگ پدر موتزارت و مبتلا شدن خود او به مرگ را نمایش می دهد و البته همین ظاهر را در قامت فردی که با لباس مبدل به خانه موتزارت می آید و درخواست نوشتن اپرای requim یا مرثیه را می دهد، دوباره مشاهده می کنیم.. این شمایل به مانند ملک الموت است که پیش از مرگ به بالین موتزارت آمده است).. 

آنچه درباره ی Antonio Salieri و حسادت او به موتزارت بیان شده، بیش از آنکه بر پایه ی واقعیت صرف باشد، نتیجه ی تخیل و حدس و گمان های نویسنده است (با وجود اینکه وجود رقابت همراه با حسادت در بین این دو موسیقی دان موفق چندان دور از ذهن نیست اما بنا بر تاریخ موجود، سالیری و موتزارت با وجود رقابت، دوستانی صمیمی بوده اند و البته این خارج از چند مورد نامه ای است که موتزارت در خلال آن ها به پدرش در مورد نیرنگ های سالیری می گوید. با این حال مرگ نسبتا مرموز موتزارت در 35 سالگی که فرضیه ی اصلی در مورد آن تب روماتیسمی بر اثر ابتلا به عفونت باکتریایی بوده است، باعث بروز برخی شایعات و اتهامات به سالیری شد که دستمایه ی فیلم نیز بر پایه ی همین اتهامات ظاهرا بی اساس ساخته شده است). با این حال اگر به فیلم به عنوان فیلمی مشابه سایر فیلم ها (و نه یک ماجرای لزوما واقعی با اسامی موجود در آن) بنگیریم، فیلمی دراماتیک و آموزنده خواهد بود و زوایای سیاه حسادت و نتایج شوم آن را در تصویری تمام و کمال نظاره خواهیم کرد. برخی وقایع تاریخی فیلم از خلال نامه های موتزارت به پدرش برگرفته شده که حاوی واقعیت های تاریخی ست و البته نحوه ی رفتار و سخنان موتزارت نیز در اغلب موارد بر اساس مستندات تاریخی نمایش داده شده است. از نظر تاریخی، به نظر می رسد رقابت بین موتزارت و سالیری از واقعه ی رقابت بر سر آموزش به پرنسس الیزابت W&uuml;rttemberg آغاز شده باشد که به این موضوع نیز در فیلم اشاره شده است. با این همه غرور بیش از حد موتزارت و رک گویی و گاه بی ادبی او به وضوح در سرتاسر فیلم مشاهده می شود (اینکه اغلب افراد نابغه مغز فعال یا بیش فعالی داشته اند که گاه با جنون یا دیگر بیماری های عصبی همراه بوده مورد عجیبی نیست). موتزارت اطریشی، ایتالیایی ها را مورد تمسخر قرار می دهد (سالیری هم یک ایتالیایی است) و موسیقی و اُپرای آن ها را مسخره می داند.. در نتیجه شاید این خود اوست که باعث این همه حسادت و کینه می شود.. با این همه اما دیدن زندگی او و نظاره ی آن از ابتدا تا انتها، جز حس ترحم برای این نابغه به بار نمی آورد..

یکی از نکات جالب فیلم، موسیقی متن فیلم است که علاوه بر همراه بودن با اتفاقات درون آن، از بین قطعات اصلی موتزرات و یا سالیری انتخاب شده است.

Amadeus به معنی "دوستدار خدا" ست. موتزارت انسانی خوشگذران و عیاش بوده و البته در مورد نحوه ی ارتباط نام فیلم با سالیری می بینیم که او به این رابطه ی عجیب فردی به ظاهر عیاش با خدا حسادت می کند و به عصیانش منتهی می شود. یک انسان بر اثر مشکلات مادی، از پای در میاید و یکی با مشکلات روانی اش در درون می میرد.. یکی در انتها به خاطر گمان ظاهرا اشتباهش (که اشتباه هم نبوده!) از دیگری عذرخواهی می کند و دیگری با حسادت خود، دیوانگی و مشاهده ی فراموش شدنش را به نظاره می نشیند.. (این ضرب المثل "حسود هرگز نیاسود" ما خوب به این فیلم می آید!)

اما در نهایت "این صداست که می ماند".. آثار انسان ها در زندگی پس از خود، بر خلاف جسم دیر یا زود فانیشان، از بین رفتنی نیستند. کشیش مصاحبه کننده با سالیری در واقع یک ناظر بیرونی است؛ چند نفر موسیقی موتزارت را هنوز می نوازند و چند نفر موسیقی سالیری را؟.. صدای خنده ی موتزارت در انتهای فیلم پاسخی بر این سوال است..

فیلم برای اهالی و علاقه مندان موسیقی غنیمتی بزرگ است؛ با آن قطعات کم نظیرش.. و البته برای سایر افراد نیز که به دنبال دغدغه های انسانی و کشف نتایج گناهان هفت گانه هستند (شاید به جز تنبلی، همه ی موارد در این فیلم مطرح می شوند)، فرصتی کم نظیر می باشد.. 

متفرقه

- فیلم در دو ورژن اصلی و مدل سال 2002 (Directors&rsquo; cut) وجود دارد که نسخه ی دوم حاوی 20 دقیقه از صحنه های حذف شده در نسخه ی اول است. فیلم اخیر مقداری طولانی به نظر می رسد که احتمالا به دلیل اضافه شدن همین دقایق است.

- در مراسم اسکار 1985، فیلم موفق به دریافت جوایز اسکار بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش اول مرد (F. Murray Abraham)، بهترین فیلمنامه ی اقتباسی، بهترین طراحی صحنه، بهترین کارگردان، بهترین گریم، بهترین طراح لباس و بهترین تلفیق موسیقی شد.

- عجیب است که Tom Hulce در نقش موتزارت و همچنین Elizabeth Berridge در نقش همسرش در هیچ فیلم مشهور دیگری بازی نکرده اند.. جنون موجود در نگاه و حرکات Hulce، با آن خنده های بچه گانه-شیطانی اش فوق العاده است! F. Murray Abraham نیز در نقش Salieri می درخشد (بازی او در نقش سالیری سالمند بیشتر تئاتری ست تا سینمایی) و برای ایفای این نقش موفق به کسب جایزه ی اسکار و چند جایزه ی دیگر نیز شده است.

- مواردی که کمتر در فیلم به آن ها اشاره شده یا از واقعیت تاریخی فاصله دارد شامل کاتولیک بودن موتزارت و وفاداریش به این مذهب و همچنین همراهی همسرش تا انتهاست. او چندین حیوان خانگی نیز نگهداری می کرده است. او عضور سازمان فراماسونری شده و در جلسات ایشان شرکت می کرده است. همچنین او دارای دو فرزند بوده که در فیلم تنها یک فرزند از او حضور دارد و در انتها نیز این همسر و خواهرش هستند که از او مراقبت می کنند. مراسم تدفین او نیز در یک روز کاملا عادی برگزار شده است.


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | 13:30 | نویسنده : click01 | ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران